بادبادک ها

دوباره زنجیر ها به یاد گذشته در هوا به پرواز در می آیند!! بادباک ها با زنجیر های کاغذی گذشته رو زنده  می کنند!!      دوران کودکی!!

تابستان

تابستوونا همیشه یه جوورن!! به جز این یکی!! مگه نه؟؟؟؟

مردودی

خیلی ها تو امتحانات خرداد قبول میشن اما توی خرداد زندگی مردود!

آفتاب

آفتاب به گل بوسه ای می زند! بهشت ماه ها از تو خداحافظی می کند!

بهار در زمستان

۶ ماه فصل سرد به این درد می خوره که آخر فروردین یهو برف نیاد !

خورشید خانوم فعلا داره با ابر های سیاه رقابت میکنه! می گم خوبه کنکور نمیدن!!

اهمیت

مهم نیست که آدم چه جوری زندگی می کنه مهم اینه که آدم چه جوری زندگی می کنه!

خورشید

خورشید به زمین مینگرد و با صدایی گرم به بهار می گوید سلام!

..

........................................................................................................................!  من حرفی برای گفتن ندارم! پر کردن این نقطه چین ها به عهده ی شما!!!  

سالگرد

زمستونه! اما خیلی گرمه! من دلم برف می خواد!سال  پیش این موقع.......

سیب تلخ

اشک  گونه هایش را بوسید.

 آفتاب اشک را در دل آسمان برد!

 اشک بارید و به درختی کهن سال رسید!

بهار شده بود و کودکی سیبی قرمزرا از درخت پیر کند و با دندان های کوچکش گاز زد!

 سیب  قرمز تلخ بود!

اشک از چشمان کودک جاری شد........

برف

برف می بارد برف می بارد به روی خاراخارا سنگ کوه ها خاموش دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ! بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی یا که سوسوی چراغی ما چه می کردیم در این کولاک دل آشفته ی دم سرد آنک آنک کلبه ای روشن روی تپه روبه روی من قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز!

خسته

خورشید خانوم می خواد بخوابه! خسته شده! بقول شاعر هوا بس ناجوانمردانه سرد است! خورشید خسته!